نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۶ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا و جوش تمنای دیدنم بنگر

چو اشک از سر مژگان چکیدنم بنگر

ز من به جرم تپیدن کناره می کردی

بیا به خاک من و آرمیدنم بنگر

گذشته کار من از رشک غیر شرمت باد

به بزم وصل تو خود را ندیدنم بنگر

شنیده ام که نبینی و ناامید نیم

ندیدن تو شنیدم شنیدنم بنگر

دمید دانه و بالید و آشیانگه شد

در انتظار هما دام چیدنم بنگر

نیازمندی حسرت کشان نمی دانی

نگاه من شو و دزدیده دیدنم بنگر

اگر هوای تماشای گلستان داری

بیا و عالم در خون تپیدنم بنگر

جفای شانه که تاری گسسته زان سر زلف

ز پشت دست به دندان گزیدنم بنگر

بهار من شو و گل گل شگفتنم دریاب

به خلوتم بر و ساغر کشیدنم بنگر

به داد من نرسیدی ز درد جان دادم

به داد طرز تغافل رسیدنم بنگر

تواضعی نکنم، بی تواضعی غالب

به سایه خم تیغش خمیدنم بنگر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعوت و تمناست از شخصی خاص برای دیدن شاعر. شاعر به شدت دلتنگ و نگران است و احساساتش را با تصاویری از اشک و حسرت بیان می‌کند. او به یاد می‌آورد که چطور به خاطر عشق، از هم کنار رفته‌اند و حالا به خاک او آمده است. شاعر به زیبایی‌های زندگی و زیبایی‌های عشق اشاره می‌کند و از غم و دوری می‌گوید. او انتظار دارد که معشوقش به او توجه کند و درد دلش را بشنود. در نهایت، شاعری با تواضع و در عین حال با درد و رنج، ابراز احساسات می‌کند و از معشوقش می‌خواهد تا او را ببیند و درک کند.