نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۵ غالب دهلوی

غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

یاد باد آن روزگاران کاعتباری داشتم

آه آتشناک و چشم اشکباری داشتم

آفتاب روز رستاخیز یادم می دهد

کاندران عالم نظر بر تابساری داشتم

تا کدامین جلوه زان کافر ادا می خواستم؟

کز هجوم شوق در وصل انتظاری داشتم

ترکتاز صرصر شوق توام از جا ربود

ور نه با خود پاس ناموس غباری داشتم

خون شد اجزای زمانی در فشار بیخودی

رفت ایامی که من امسال و پاری داشتم

چون سرآمد پاره ای از عمر قامت خم گرفت

این منم کز خویشتن بر خویش باری داشتم

آن هم اندر کار دل کردم فراغت آن تست

برق پیما ناله الماس کاری داشتم

خوی تو دانستم اکنون بهر من زحمت مکش

رام بودم تا دل امیدواری داشتم

دیگر از خویشم خبر نبود، تکلف بر طرف

اینقدر دانم که غالب نام یاری داشتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به یاد روزهای گذشته و اعتبار و خوشی‌هایی که داشت، می‌افزاید. او از شوق و میل به وصالی سخن می‌گوید که در دلش احساس می‌کرده و از تاثیرات عشق می‌نالد. همچنین، به گذشت زمان و کهولت سن اشاره می‌کند و حسرت روزهایی که از دست رفته‌اند، را دارد. شاعر از فراغت خاطرات و زیبایی‌های عشق می‌گوید و در نهایت، به درک کمبودهای خود اشاره می‌کند و به شرایط فعلی خود که دیگر امید و انگیزه‌ای نداشته، می‌پردازد.