شمارهٔ ۲۵۸ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنم
در بزم رنگ و بو نمطی دیگر افگنم
در وجد اهل صومعه ذوق نظاره نیست
ناهید را به زمزمه از منظر افگنم
معشوقه را ز ناله بدان سان کنم حزین
کز لاغری ز ساعد او زیور افگنم
هنگامه را جحیم جنون بر جگر زنم
اندیشه را هوای فسون در سر افگنم
نخلم که هم به جای رطب طوطی آورم
ابرم که هم به روی زمین گوهر افگنم
با غازیان ز شرح غم کارزار نفس
شمشیر را به رعشه ز تن جوهر افگنم
با دیریان ز شکوه بیداد اهل دین
مهری ز خویشتن به دل کافر افگنم
ضعفم به کعبه مرتبه قرب خاص داد
سجاده گستری تو و من بستر افگنم
تا باده تلخ تر شود و سینه ریش تر
بگدازم آبگینه و در ساغر افگنم
راهی ز کنج دیر به مینو گشاده ام
از خم کشم پیاله و در کوثر افگنم
منصور فرقه علی اللهیان منم
آوازه «انا اسد الله » درافگنم
ارزنده گوهری چو من اندر زمانه نیست
خود را به خاک رهگذر حیدر افگنم
غالب به طرح منقبت عاشقانه ای
رفتم که کهنگی ز تماشا برافگنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عزم خود برای رهایی از کهنگی و محدودیتهای زندگی سخن میگوید. او میخواهد در میهمانی رنگ و بوی زندگی، تفکری نو به وجود آورد و زیباییهای جدیدی را بر افراز کند. او به احساسات عمیق خود اشاره میکند و از عشق و احساسات معشوقهاش یاد میکند. شاعر قصد دارد تا رنجها و غمهای خود را به شیوهای هنری و زیبا بیان کند و با آثار هنری و عشق به دیگران، تحقق خوبیها را به تصویر بکشد. او همچنین به جهاد درونی و مبارزه با دلدادگی اشاره میکند و میخواهد به کمال و نزدیکی به حق و حقیقت دست یابد. در پایان، شاعر خود را به عنوان فردی منحصر به فرد و گوهری در دوران خود معرفی میکند و به طرز عاشقانهای به عشق و ارادت خود نسبت به حیدر اشاره میکند.