شمارهٔ ۲۹۱ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بس که لبریزست ز اندوه تو سر تا پای من
ناله می روید چو خار ماهی از اعضای من
مست دردم ساز و برگ انتعاشم ناله است
بی شکستن برنیاید باده از مینای من
فصلی از باب شکست رنگ انشا کرده ام
می توان راز درونم خواند از سیمای من
رفتم از کار و همان در فکر صحرا گردیم
جوهر آیینه زانوست خار پای من
دانمش در انتظار غیر و نالم زارزار
وای من گر رفته باشد خوابش از غوغای من
بس که هامون از تب وتابم سراسر آتش ست
بر هوا چون دود لرزد سایه در صحرای من
زلف می آراید و از ناز یادم می کند
در خم آن طره خالی دیده باشد جای من
خاطر منت پذیر و خوی نازک داده ای
گر ببخشی شرمسارم ور نبخشی وای من
مدتی ضبط شرر کردم به پاس غم ولی
خون چکیدن دارد اکنون از رگ خارای من
در هجوم ظلمت از بس خویش را گم می کند
قطره در دریاست گویی سایه در شبهای من
حسن لفظ و معنیم غالب گواه ناطق ست
بر عیار کامل نفس من و آبای من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و اندوه عمیق شاعر پرداخته و احساساتش را به زیبایی توصیف میکند. او از رنجهایش و ناتوانیاش در ابراز احساسات صحبت میکند و به تاریکی و غم زندگیاش اشاره دارد. شاعر میگوید که درونش پر از اندوه است و نالههایش مانند خاری از وجودش بیرون میآید. او به تضاد بین زیبایی عشق و غم فراق اشاره میکند و حس میکند که در انتظار محبوبش به سر میبرد. در نهایت، شاعر احساس میکند که وجودش همچون دریایی از غم و آتش است و تلاش میکند تا با بیان این احساسات، حقیقت درونش را به دیگران منتقل کند.