شمارهٔ ۴۹ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سحر دمیده و گل در دمیدنست مخسپ
جهان جهان گل نظاره چیدنست مخسپ
مشام را به شمیم گلی نوازش کن
نسیم غالیه سا در وزیدنست مخسپ
ز خویش حسن طلب بین و در صبوحی کوش
می شبانه ز لب در چکیدنست مخسپ
ستاره سحری مژدهسنج دیداریست
ببین که چشم فلک در پریدنست مخسپ
تو محو خواب و سحر در تأسف از انجم
به پشت دست به دندان گزیدنست مخسپ
نفس ز ناله به سنبل درودنست بخیز
ز خون دل مژه در لاله چیدنست مخسپ
نشاط گوش بر آواز قلقلست بیا
پیاله چشم به راه کشیدنست مخسپ
نشان زندگی دل دویدنست مایست
جلای آینه چشم دیدنست مخسپ
ز دیده سود حریفان گشودنست مبند
ز دل مراد عزیزان تپیدنست مخسپ
به ذکر مرگ شبی زنده داشتن ذوقیست
گرت فسانه غالب شنیدنست مخسپ
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیباییها و شگفتیهای صبح و بهار است. شاعر از دمیدن سحر و گلهای تازه سخن میگوید و حس زیبایی و طراوت را در طبیعت به تصویر میکشد. او از خواننده میخواهد که از خواب بیدار شود و از عطر گلها لذت ببرد. همچنین، به اهمیت زندگی و شوق زندگی اشاره میکند و این که باید از لحظات زیبا بهره برد. در نهایت، یادآوری میکند که با وجود مرگ، باید به زیباییهای زندگی توجه داشت و آنها را جشن گرفت.