شمارهٔ ۹۸ غالب دهلوی
غالب دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چه فتنه ها که در اندازه گمان تو نیست
قیامت ست دل دیر مهربان تو نیست
فریبِ آشتی ام دِه ، ظفر مبارک باد،
دل ستم زده در بند امتحان تو نیست
مگر ز پاره سنگم که ریزدت دم تیغ
بکش، مترس که در سود من زیان تو نیست
دلم به عهد وفایی فریفت نامه سپار
خوش ست وعده تو گرچه از زبان تو نیست
شکست رنگ تو از عشق خوش تماشایی ست
بهار دهر به رنگینی خزان تو نیست
شباهتی ست مر آن را که برنیامده است
وگر نه موی به باریکی میان تو نیست
ز حق مرنج و در ابرو ز خشم چین مفگن
خوش ست رسم وفا گرچه در زمان تو نیست
عتاب و مهر تماشاییان حوصله اند
به هیچ عربده اندیشه رازدان تو نیست
روان فدایِ تو کِم ، نام بُرده ای ناصح،
زهی لطافت ذوقی که در بیان تو نیست
دل از خموشی لعلت امیدوار چراست؟
چه گفته ای به زبانی که در دهان تو نیست؟
گمان زیست بود بر منت ز بی دردی
بدست مرگ ولی بدتر از گمان تو نیست
عیار آتش سوزان گرفته ام صد بار
به سینه تابی داغ غم نهان تو نیست
تغافل تو دلیل تجاهل افتاده ست
تو و خدای تو، غالب ز بندگان تو نیست؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوعاتی چون عشق، وفاداری و درد دل میپردازد. شاعر به پیچیدگیهای عشق و تأثیرات آن اشاره میکند و میگوید که فتنهها و مشکلاتی که در عشق تجربه میکنیم، فراتر از تصور ماست. او از دل ستمدیدهاش و نیز از وعدههای عشق سخن میگوید، حتی اگر آن وعدهها گاهی از زبان معشوق نمیآید. شاعر در ادامه، به زیبایی و رنگ عشق اشاره میکند و میگوید که عشق او رنگ و بویی خاص دارد که در هیچ چیز دیگری یافت نمیشود. همچنین رویکرد شاعر به معشوق، میانبرخوردی از محبت و عتاب میباشد و او نسبت به بیوفاییهای زمانه شکایت میکند. شعر به نوعی از ستیز درونی شاعر و احساساتش پرداخته و در نهایت به این نتیجه میرسد که عشق و محبت او عمیق و پایدار است، حتی اگر از زبان معشوق چیزی نیاید.