شمارهٔ ۱۱۵ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بنده را هست سؤالی و نه آن حد منست
که چرا لعل لبت رشک عقیق یمنست؟
حد من نیست ولی عشق سخن می گوید
چون همه عشق شد اینجا همه جا جای منست
هم بتو راه توان یافت بنیل مقصود
بوی مشک از ختن و بوی اویس از قرنست
مستمان کرد بحدی که نداریم خبر
تا ز مستی نشناسیم که او درچه فنست
در ره عشق و فنا گر خطری پیش آید
چاره از پیر مغان جوی، که او مؤتمنست
چند گوییم: «علیکم برفیق الاعلی »؟
خواجه در لذت جان نیست، که در فکر تنست
چند پرسی که نهان خانه آن یار کجاست؟
خلوت یار گرامی همه در انجمنست
شیوه عشق بآسان نتوان ورزیدن
عشق در آتش غم سوختن و ساختنست
قاسمی بوی تو بشنود، دل از دست بداد
بانگ بلبل همه از شوق گل و یاسمنست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به تأمل در مسائلی مرتبط با عشق و زیبایی میپردازد. او از زیبایی لبان محبوبش که مانند لعل و عقیق است، صحبت میکند و میگوید که این عشق است که او را به سخن وادار میکند. عشق چنان در وجودش رسوخ کرده که همه جا حس حیات و حضوری از عشق را احساس میکند. شاعر به مستی عشق اشاره کرده و بیان میکند که در این حالت از خود بیخبر است و برای درک واقعیت به پیر مغان مراجعه میکند که دانا و مورد اطمینان است. با وجود خطرات عشق، از وی میخواهد که راهنمایی کند. او همچنین به سختیهای عشق و فداکاریهای لازم برای تجربه آن اشاره میکند و میگوید که عشق نیازمند تلاش و تحمل درد و رنج است. در نهایت، شاعر حسرت و شوق را در صدا و نغمه بلبل به خاطر زیبایی گل و یاسمن بیان میکند، که نشانهای از اتصال به طبیعت عشق و زیباییهای آن است.