شمارهٔ ۱۲۶ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
صبا چه گفت بگوش چمن که خندانست؟
میان صحن گلستان خروش مستانست
چه حالتست سمن را که سرگران شده است؟
چه بود سرو سهی را که پای کوبانست؟
چه حالتست که نرگس پیاله می دارد؟
چه حکمتست که غنچه بشکل پیکانست؟
چه بود لاله سیراب را که سرمستست؟
بگو که زلف سمن از چه رو پریشانست؟
شراب حب ازل ریختند بر عالم
فروغ باده ز ذرات کون تابانست
بصورت دو جهان سر عشق ظاهر شد
کنون بر تبت انسان رسید، انسانست
چه باشد انسان؟ مجموعه اصول و فروع
چه باشد انسان؟ مقصود کان و ماکانست
چه باشد انسان؟ خم خانه می ازلست
چه باشد انسان؟ سلطان ملک عرفانست
چه باشد انسان؟ آیینه خدای نمای
چه باشد انسان؟ مرآة کفر و ایمانست
بیار، ساقی، از آن باده سبک روحان
که مرهم دل ریشست و راحت جانست
بگو بناصح: تا بیش ازین محال مگوی
که قاسمی بیهمه حال مست و حیرانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیباییهای طبیعت و حالتهای مختلف گلها و گیاهان اشاره میکند. او از سمن و سرو و نرگس و لاله سخن میگوید و حال آنها را مورد سؤال قرار میدهد. سپس به موضوع انسان میپردازد و او را مجموعهای از اصول و فروع، مقصود جهان، و آیینهای از خداوند توصیف میکند. شاعر در انتها خواستار نوشیدن بادهای میشود که آرامشبخش دلها و روح باشد و تأکید میکند که نمیتوان در مورد حالات مختلف انسان بیمحابا و بیفکری صحبت کرد. در کل، شعر تفکر عمیقی درباره انسان و زیباییهای عالم را به تصویر میکشد.