شمارهٔ ۱۲۷ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
فروغ نور رخت آفتاب تابانست
ولی چه سود؟ که از چشم خلق پنهانست
دقیقه ایست درین عشق مست عالم سوز
در آن دقیقه نظر کن، که جای امعانست
اگرچه آتش نمرود آتشیست عظیم
بپیش چشم خلیل خدا گلستانست
دلی که دم زند از باد پای منصوری
ز پای دار نترسد، که مست عرفانست
کسی که روز سیاست ز سر ندارد باک
حلال باد شرابش، که مرد میدانست
مگر ز جام تو یک جرعه بر حریفان ریخت
که شام تا بسحر نعرهای مستانست
چراغ روی تو در حجرهای دیده من
حدیث روشنی شمع در شبستانست
ز غیر دوست حکایت نمی توان گفتن
چو ذکر دوست درآمد، چه جای افسانست؟
کمال عشق و هوایی که جان قاسم داشت
از آن صفت که شنیدی هزار چندانست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و قدرت عشق اشاره میکند و از نور و تابش عشق به عنوان آفتاب یاد میکند که هرچند زیباست اما از چشم مردم پنهان است. او به لحظهای از عشق اشاره میکند که دردناک و سوزان است و تاکید میکند که دلهای عاشق از خطر نمیترسند. شاعر میگوید در سیاست و زندگی، اگر کسی شجاع باشد و بتواند بر مشکلات غلبه کند، ارزشمند است. همچنین اشاره به نور محبوب خود دارد که میدرخشد و زندگی را روشن میکند. در نهایت، شاعر بیان میکند که عشق و زیباییهای آن، بیش از آنچه تصور میشود، عمیق و وسیع است.