نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۳ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دلم از شوق تو خونست و ندانم چونست

در درون شوق وصالت ز بیان بیرونست

دیده گریان و جگر خسته و خاطر غمگین

سینه مجروح و دل آشفته و جان محزونست

جمله ذرات سراسیمه و سرگردانند

بهوای تو، اگر لیلی، اگر مجنونست

در دلم شوق تو هر روز فزون می گردد

دل شوریده من بین که چه روز افزونست؟

همه در خاک سر کوی تو دید این دل مست

هرچه در خاصیت باد صبا مکنونست

سرخی گونه ز وصل آمد و زردی ز فراق

غم عشقست که رنگش همه گوناگونست

قاسمی، دولت وصلش بدعا خواهی یافت

باجابت نفس سوختگان مقرونست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس عمیق و شدید عشق خود به معشوق سخن می‌گوید. او از شوق و درد درونی خود به وصال معشوق صحبت می‌کند و می‌گوید که دلش پر از شادی و غم است. هر روز شوق او بیشتر می‌شود و همه چیز در اطرافش به خاطر عشق به معشوق دچار آشفتگی و سرگشتگی است. او می‌گوید که رنگ چهره‌اش از عشق به وصال سرخ و از فراق زرد شده است. در نهایت، امیدوار است که با دعا و درخواست، به وصل معشوق دست یابد.