نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۴ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مگو ز سختی این ره، چو دوست همراهست

مجوی حیله درین ره، که یار آگاهست

اگر تو جان و دلت را بیاد حق داری

همیشه جان و دلت در پناه اللهست

بگویمت سخنی، خوش بگوش جان بشنو:

مگو ز «لا و نسلم » که مانع راهست

اگر تو مرد یقینی ز عاشقان مگریز

بیا بصحبت شیران، چه جای روباهست؟

بکوی یار نظر کن، که تا عیان بینی

هزار سوخته افتاده بر گذرگاهست

بحال خسته دلان کی نظر کنی؟ ای دوست

ترا که زلف پریشان و روی چون ماهست

شراب پخته بخامان دل فسرده دهید

که قاسمی بهمه حال مست آن شاهست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به مخاطب یادآوری می‌کند که در مسیر پرمشقت زندگی، اگر دوست و یاری در کنار تو باشد، نیازی به فریب و حیله نیست. او تأکید می‌کند که اگر دل و جانت به یاد خدا باشد، همیشه در حمایت و پناه او قرار داری. شاعر همچنین می‌گوید که باید به صحبت و دوستی با کسانی که عشق واقعی را می‌فهمند بپردازی و از ترس و فرار از عاشقان پرهیز کنی. او به زیبایی‌های یار و وضعیت دل‌باختگان اشاره کرده و از دوست می‌خواهد که به یاد دل‌های شکسته بچه و در پی نیکی‌های زندگی باشد. در نهایت، شاعر از شراب عشق و حال خوشی صحبت می‌کند که در آن حالت، همه چیز به سرور و شادی تبدیل می‌شود.