نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۴ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

میان مجلس رندان حدیث فردا نیست

بیار باده، که حال زمانه پیدا نیست

مگر بمجلس ما محتسب نیاز آرد

که ناز را نخرند از کسی که زیبا نیست

دگر ز عقل حکایت بعاشقان منویس

برات عقل بدیوان عشق مجرا نیست

بیار باده، که بنیاد عمر بر بادست

بدرد درد بسازیم، اگر مصفا نیست

نگاهدار ادب در طریق عشق و مترس

اگرچه دوست غیورست، بی محابا نیست

اسیر لذت تن مانده ای وگرنه ترا

چه عیشهاست که در ملک جان مهیا نیست؟

ز طعن مردم بیگانه، قاسمی، چه خبر؟

ترا که از غم جانان بخویش پروا نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حال و هوای عاشقان و طعم زندگی می‌پردازد. شاعر به ناکامی‌های زمانه اشاره می‌کند و می‌گوید که در این مجالس، صحبت از آینده وجود ندارد. او از دوستانش می‌خواهد که شراب بیاورند، زیرا زندگی بی‌معناست. در مورد عشق و عقل نیز می‌گوید که عقل نمی‌تواند عشق را درک کند و باید از آن چشم پوشید. همچنین او تأکید می‌کند که در عشق باید با احتیاط رفتار کرد، زیرا باوجود دوست غیور، عشق باید بی‌محابا باشد. نهایتاً، شاعر به درد و رنج عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که نگرانی از قضاوت دیگران بی‌فایده است و باید به دل خود گوش داد.