شمارهٔ ۱۷۵ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بیا، بیا، که مرا با تو نسبت جا نیست
بیا، بیا، که مرا با تو راز پنهانیست
بحق آن نفسی کز تو زنده شد دل من
که هر دمی که زدم بی تو صید پشیمانیست
بدور حسن تو ایمان بکفر نزدیکست
ز کفر زلف تو یک موی تا مسلمانیست
بیاد دوست دلت گر نه مست و مسرورست
دلش مگوی، که دل نیست خیبر ثانیست
میان گلشن وصلش ز شام تا سحر
نفیر بانگ «اناالحق » صفیر سبحانیست
ز غایبان بگریز و بحاضران پیوند
که جان اهل سعادت بصفوت ارزانیست
عجب مدار که قاسم سخن ز صورت گفت
میان جلوه صورت جمال روحانیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر در مورد عشق و علاقه عمیق شاعر به معشوق است. شاعر از حس تنهایی و بیکسی خود در غیاب معشوق صحبت میکند و بیان میکند که هر لحظه بدون او، تکرار پشیمانی است. او همچنین به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که ایمان و کفر در نزدیکی او معنای دیگری پیدا میکند. همچنین نسبت به دوستی و شادی قلبی تأکید دارد و میگوید که شناخت واقعی از معشوق تنها در سایه ارتباط نزدیک با او به دست میآید. در نهایت شاعر به تفاوت میان ظاهر و باطن اشاره میکند و میگوید جمال مادی تنها یک جلوه است و حقیقت در روح و باطن عشق نهفته است.