نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۰ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

جان ببوی وصل یار از کعبه تا بتخانه رفت

دل بیاد چشم او در کنج هر میخانه رفت

زاهدا،در دور چشم مست یار از باده گوی

دور ساقی باد باقی! نوبت افسانه رفت

سرخ شد گل درچمن چون خون بلبل را بریخت

تا چرادر خون او شوریده دیوانه رفت؟

کشت درویشان بیدل را و دین شکرانه خواست

گر بدین راضی شد ازما،یار درویشانه رفت

از زبان شمع روشن می شود بر عاشقان

حالتی کز سوز شبهابر سر پروانه رفت

چشم مستش عاشقان را در سماع آورددوش

راستی را،درسماع عاشقان مستانه رفت

بعد توبه رفت قاسم کاسه دردی بدست

بر سر پیمانه آمد،در سر پیمانه رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف حال و هوای عاشقانه و دلدادگی می‌پردازد. او از سفر جان به سوی معشوق صحبت می‌کند و از زیبایی‌های چشم او و تاثیر آن بر دل عاشقان سخن می‌گوید. زاهدان نیز از دیدن مستی و دلدادگی یار غافلند. گل‌ها سرخ می‌شوند و بلبل‌ها در خون خود می‌گریند، نشان از عشق و درد عمیق است. درویشان با دل‌های بیدل خود به شکرانه می‌پردازند و به تدریج عاشقانی که در حال سماع هستند را به تصویر می‌کشد. در نهایت، شعر به قاسم اشاره می‌کند که پس از توبه، کاسه دردی به دست می‌گیرد و به سراغ پیمانه می‌رود، نمایانگر عشق و طلب دوباره.