نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۱۱ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دیدمش دوش که سرمست و خرامان می‌رفت

جام بر کف، طرف مجلس مستان می‌رفت

باده در دست و غزل خوان و عجب عربده‌جوی

از نهان خانه واجب سوی امکان می‌رفت

سخن از روی دل‌افروز به مردم می‌گفت

قصه‌ای از شکن زلف پریشان می‌رفت

کس نداند صفت لطف خرامیدن او

آب حیوان که به سرچشمه انسان می‌رفت

آن چنان پادشهی نزد گدایان درش

من نگویم به چه تمکین و چه سامان می‌رفت

چون من آن شیوه رفتار و ملاحت دیدم

اشک خونین ز دل و دیده به دامان می‌رفت

قاسم از پای در افتاد چو دید آن شه را

کز سراپرده کان جانب اعیان می‌رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر توصیف لحظه‌ای است که شاعر شخصی را می‌بیند که با روحی شاد و سرمست در حال حرکت است. او در دستش جامی دارد و به سمت مجلس مستان می‌رود. این شخص غزل می‌خواند و از زیبایی‌های پنهان سخن می‌گوید. رفتار و زیبایی او به قدری جذاب است که امکان توصیف آن وجود ندارد و هر کسی که او را می‌بیند تحت تأثیر قرار می‌گیرد. شاعر خود نیز از زیبایی و جذابیت او متاثر می‌شود و اشک‌هایی از دلش سرازیر می‌شود. در نهایت، اشاره‌ای به شخصیتی بزرگ و پادشاه می‌شود که در نزد گدایان به آرامی می‌رود و این امر احساساتی عمیق را در دل شاعر ایجاد می‌کند.