نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

هرچه آن می رود از حد سمک تا بسما

فاعلش را نتوان گفت که چونست و چرا؟

نوبت هجر مطول شد و ز اندازه گذشت

گر درین حال بماند دل من واویلا

من ازین آتش سوزنده که در سر دارم

همچو شمعم همگی محو کند سر تا پا

آخر، ای یار دل افروز، چه بودست و چه شد؟

نظری کن بسوی بنده خود احیانا

نظر تست که گویند: حیات طیب

نفس تست که گویند: «که یحیی الموتا»

تا بکی تیر ملامت رسد از هر سویی؟

تیر پیداست ولی شست و کمان ناپیدا

قاسمی را چه غم از سرزنش دشمن و دوست

عشقبازی ز ازل گشت نصیب دل ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ درد و رنج عشق و جدایی است. شاعر از حالت عمیق اندوه و هجران صحبت می‌کند که به حدی رسیده که دیگر نمی‌تواند تحمل کند. او خود را چون شمعی می‌بیند که در آتش سوخته و محو می‌شود. شاعر از معشوق خود می‌خواهد که نگاهی به او بیندازد، چرا که زندگی و حیات او وابسته به نظر معشوق است. همچنین به ناتوانی در پاسخ به تیرهای ملامت دیگران اشاره می‌کند و بر این نکته تأکید دارد که عشق از آغاز برای او سرنوشت بوده است.