نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

هر صبح‌دم پیغام خود گویم به زاری باد را

تا عرض حال دل کند آن سرو حوری‌زاد را

پیش درش افتاده‌ام بر خاک ره چون بندگان

زین باب دیدم در شرف اسباب پیش افتاد را

گر رفت اشکم در زمین از تربیت‌های غمش

آخر رسانید این دلم تا آسمان فریاد را

خواهم که بر بنیاد دل بنیاد صبری افکنم

عشقش به هم برمی‌زند دیوار این بنیاد را

تا ذکر آن لب وِردِ من شد در میان هر سخن

شیرین و خوب و مختصر می‌خوانم این اوراد را

دم زد ز آل لعل او چشمم به اثبات نسب

آرَد گواه اندر نظر این اشک مردم‌زاد را

از چشم مستش قاسمی دارد دلی در موج خون

رحمی نشد بر صید خود آن دِل‌سِیَهْ صیاد را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر هر صبح با احساس زاری پیامی به باد می‌فرستد تا حال دلش را به محبوبش، که تشبیه به سرو و حوری شده، منتقل کند. او خودش را مانند یک بندۀ دربند، بر خاک در پیش در محبوب می‌افتد و از غم عشقش اشک می‌ریزد. شاعر می‌خواهد بر دل خود صبر بنا کند، اما عشقش دیوار این صبر را خراب می‌کند. ذکر لب‌های محبوبش را در میان هر سخن شیرین و خوب یاد می‌کند. شاعر از چشمان خوش‌رنگ محبوبش از نسل خوبان می‌گوید و از درد دل و اشک‌هایش حکایت می‌کند. در نهایت، او به وجود دلی در حال تلاطم مانند موج خون اشاره می‌کند و به بی‌رحمی محبوب نسبت به خود و دیگران اشاره می‌کند.