شمارهٔ ۲۹۷ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
در آن چمن که تو دیدی گلی ببار نماند
خزان درآمد و سر سبزی بهار نماند
ز پای دار و سر تخت قصه کمتر گوی
که این کرامت و آن غصه پایدار نماند
ز مستعار جهان مست عار بود حکیم
ز مستعار چو بگذشت مست عار نماند
تو اختیار بجانان گذار و جان پرور
که بخت یار شد آنرا که اختیار نماند
چو باد حادثه تن را غبار خواهد کرد
خنک کسی که ازو بر دلی غبار نماند
حدیث شکر و شکایت کنیم در باقی
که رنگ لاله فرو ریخت،نوک خار نماند
قرار جان بوصال تو بود قاسم را
ولی چه سود؟ که آن نیز برقرار نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زودگذر بودن زیباییها و خوشیها اشاره میکند. او میگوید که بهار و سرسبزی همیشگی نیستند و سرانجام به خزان میرسند. همچنین بر این نکته تأکید میکند که مشکلات و غصهها نیز پایدار نیستند. شاعر به گذر زمان و تغییرات زندگی اشاره کرده و از این میگوید که هرچه را که دوست داریم یا میخواهیم، ممکن است در اثر حوادث از دست برود. او همچنین به اهمیت انتخاب و اختیار در زندگی و تأثیر آن بر سرنوشت انسان تأکید دارد. در نهایت، شاعر به یادآوری میپردازد که حتی لحظات خوش نیز به سرعت از بین میروند و باید قدر آنها را دانست.