شمارهٔ ۳۱ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
بسوخت آتش عشق تو زهد و تقوی را
بباد داد ورقهای درس و فتوی را
ز عاصفات خدا بحر قهر موجی زد
نهنگ عشق فرو برد طور موسی را
غرامتست نظر بر مهوسی که ندید
میان جلوه صورت جمال معنی را
بغیر دیده مجنون کسی نیاورد تاب
اشعه لمعات جمال لیلی را
نسیمی از سر زلفت وزید در عالم
هوای خلد برین داد داردنیی را
سواد زلف ز رخسار بر فشان و بگو:
«بماهتاب چه حاجت شب تجلی را؟»
بلای عشق بدعوی قدم کمان کردست
که داشتم بهمه عمر این تمنی را
اگر چه زار و نزارم، ولی بدولت عشق
کسی چو من نکشید این کمان دعوی را
به پیش قاسمی از زهد رندی اولی تر
به کاهلی نتوان کرد ترک اولی را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شدت تحت تأثیر عشق و ناکامی است. شاعر از شعلههای عشق صحبت میکند که موجب سوختن زهد و تقوا شده و به تزلزل در اصول دینی و معنوی اشاره دارد. او عشق را به عنوان نیرویی قوی و ویرانگر توصیف میکند که حتی هنجارها و نظرهای دینی را به باد میدهد. شاعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و بیان میکند که هیچکس نمیتواند با دیدن جمال او تاب آورد. عشق به عنوان یک بلای غیرقابل کنترلی معرفی میشود که افراد را به بیتابی و افسردگی میکشد، اما در عین حال، شاعر به شدت به عشق اعتقاد دارد و زندگیاش را در این عشق میبیند. در نهایت، شاعر از زهد و رندی سخن میگوید و بر این باور است که عشق حقیقتی است که هیچکس نمیتواند از آن فرار کند و این عشق بر همه چیز غلبه دارد.