شمارهٔ ۳۴۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خانه ما روضه شد،چون مقدم رضوان رسید
دیده روشن شد،چو بوی یوسف کنعان رسید
قصه عشق زلیخا را کجا پنهان کنم؟
کین حکایت از سواد مصر تا صنعان رسید
پیش ازین در شهر جانها رفته بودی لایزال
شهر ایمن گشت،اکنون سنجق سلطان رسید
ساقیا، تا ذکر هشیاران نگویی بعد ازین
وقت هشیاران برفت و نوبت مستان رسید
ساقیا،ما را پیاپی ده قدح،کز فضل یار
حالت هجران گذشت و نوبت احسان رسید
چند گویی!واعظ،آخر از خدا شرمی بدار
نوبت جان در گذشت و نوبت جانان رسید
قاسمی،تا چند می نالی ز درد دل؟بگو:
دردها بگذشت،اکنون نوبت درمان رسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای تغییر و تحول در زندگی اشاره دارد. شاعر از ورود یک شخصیت مهم (مثل یوسف) و فرا رسیدن زمان خوشبختی و عشق سخن میگوید. او اشاره میکند که دیگر نمیتوان از عشق زلیخا و داستانهای عاشقانه پنهان ماند، زیرا این احساسات فراگیر شدهاند. زمان تلاش و درد گذشته و اکنون زمان شادی و نعمتهاست. همچنین، شاعر به نالهها و رنجها اشاره میکند و بیان میکند که اکنون زمانی برای درمان و آسایش است. در نهایت، پیام شعر درباره گذر از سختیها و ورود به دوران شادی و عشق است.