شمارهٔ ۳۵۱ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل ز داروخانه دردت دوا دارد امید
چشم جان از خاک پایت توتیا دارد امید
زاهدان از دولت درد نو غافل مانده اند
این سعادت را ز عشقت جان ما دارد امید
روز و شب درد و جفاهای تو میخواهد دلم
راستی را دولت بی منتها دارد امید
خسته تیغ غمت را کی بود مرهم طمع؟
دردمند عشق تو درمان چرا دارد امید؟
بارها در خون نشست این دل ز تیر غمزه ات
بازش اندر خون نشان، گر خون بها دارد امید
جان گدایی می کند درد از تو وین نبود عجب
گر گدایی رحمتی از پادشا دارد امید
آفرین بر همت قاسم، که از ملک دو کون
منصب خاک سر کوی ترا دارد امید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و غم ناشی از عشق میپردازد و به امیدهایی اشاره میکند که از وجود معشوق ناشی میشود. شاعر میگوید که داروخانه دلش امیدی بر دردهایش دارد و چشمش به خاک پای معشوق دوایی برای جانش است. زاهدان که از درد جدید غافلند، نمیدانند که این عشق، سعادت و امیدی در دل عاشق ایجاد کرده است. شاعر به طور روزانه با درد و مشکل مواجه است، اما حقیقتاً امیدی بیپایان در عشق به معشوق دارد. همچنین، بیان میکند که دلش بارها از تیغ غمزه معشوق آسیب دیده، اما این هم نتوانسته امیدش را به پرچم عشق کم کند. او به گدایی جانش در عشق اشاره میکند که انتظار رحمت از معشوق را دارد و در نهایت به ستایش همت قاسم میپردازد که در عشق به معشوق، امیدی از مقام و ملک این دو دنیا یافته است.