شمارهٔ ۳۶۵ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جام جمست این دل بیچاره، گوش دار
تا در کشم بگوش تو این در شاهوار
یعنی مدار خسته دل عاشقان مست
من زار و تن نزار و دل ناتوان نزار
آن یار حاضرست، نمی بینیش چرا؟
ای جان غم رسیده خرابی و شرمسار
جان تو غافلست ز محبوب لم یزل
بر جان غافلانه خود ماتمی بدار
آهن دلی مکن، چو سپر، زانکه در جهان
کس را بجان ز تیغ اجل نیست زینهار
خواهی که جانت از غم ایام وارهد
زاهد ز در برون کن و شاهد ز در بر آر
قاسم، صبور باش درین درد سوزناک
از غیر در گذر، دل و جان را بدو سپار
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با احساساتی عمیق از عشق و درد ناشی از آن حرف میزند. او به دل بیچارهاش گوشزد میکند که در این مشکلات به یار محبوب توجه کند و به غفلت خود از او اشاره میکند. شاعر به شنونده یادآوری میکند که هیچ کس نمیتواند از تیغ اجل گریخت، بنابراین باید دل را به عشق سپرد و از غمهای روزگار رهایی جست. در نهایت، او بر صبر و استقامت در برابر دردها تأکید میکند و توصیه میکند که دل و جان را به معشوق بسپارد.