شمارهٔ ۳۶۹ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ساقیا، مست خرابیم، بما جامی آر
پیش ما شیشه می آر ولی عذر میآر
ساقیا، مستم و شوریده، نمیدانم چیست؟
جام جمشید بمن ده، که خرابم ز خمار
ساقیا، لطف کن و باده صافی در ده
صاف اگر نیست، بیا، دردی دردی بمن آر
ساقیا، باده بیاور، که خرابیم همه
مرد هشیار برین در مگذاری، زنهار!
کار از شیخی و مولا صفتی ناید راست
جهد آن کن که بیک بار ببری زنار
جهد کن، جهد، که خود را بشناسی بیقین
که بغیر از تو درین دار ندیدم دیار
قاسمی، کشته آن یار شو و کم زن باش
چو تویی را بچنین حال که آرد بشمار؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حال و هوای مستی و سرخوشی است. شاعر از ساقی میخواهد که جامی به او بدهد تا از خمار و بیخبری رهایی یابد. او به شدت تحت تأثیر باده و مستیاش است و از ساقی درخواست میکند که بادهای صاف به او بدهد. در ادامه، شاعر به این نکته اشاره میکند که هشیاری در این دنیا نمیتواند به او کمک کند و تنها با مستی و حقیقت وجود خود را میتواند بشناسد. او در نهایت به عشق و حال و روز یار اشاره میکند و به اینگونه حالهای ناشی از عشق و مستی میپردازد.