شمارهٔ ۳۸۶ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
امکان صبر نیست، ز سر گیرم این نفیر
دل رفت و صبر رفت، خدایا، تو دست گیر
مطرب، بیا و نغمه روحانیون بزن
ساقی، بیا، ز خم صفا کاسه ای بگیر
از خم بپرس قصه مستی، که خم می
دارد صد آفتاب دل افروز در ضمیر
پیر مغان مرا بخرابات ره نمود
در حال سجده کردم و گفتم که: یا مجیر
چون بازگشت جمله جانها بسوی تست
«یا منتهی المنایا، یا غایة المصیر»!
جویای کوی تست توانا و ناتوان
حیران روی تست، اگر شاه، اگر فقیر
گویند: قاسمی بکه دادست جان و دل؟
سلطان بی وزیر و شهنشاه بی نظیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساسات عمیق و درونی شاعر اشاره دارد که از کمبود صبر و دلمشغولیهای روحانی سخن میگوید. شاعر از خدایش طلب یاری میکند و به مطرب و ساقی دعوت میکند تا برایش نغمهای روحانی بنوازند و جامی از خم صفا بیاورند. او از راز مستی و لذتی عمیق در حال و هوای خود میگوید و در پی دانستن حقیقت وجود و تجلیات الهی است. همچنین، شاعر به تأمل در عرصههای مختلف زندگی، از غنی تا فقیر، پرداخته و به خود میاندیشد که در نهایت همه به خداوند بازمیگردند. در پایان، به قدرت و عظمت خداوند و در عین حال به تنهایی انسان در برابر آن اشاره میکند.