نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۴ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

واردات عاشقان کز عشق می آید بگوش

عشق می گوید: بگو و عقل می گوید: خموش!

در بیابان تمنی لاف مستی می زنند

عاقلان صاف پیما، عاشقان درد نوش

تا قیامت گر کنم شرحش نیاید در بیان

راز سر مستان توان دانست از بانگ سروش

واعظ و زاهد بسی دیدم ز حرص جام می

خرقها کرده گرو در خانهای می فروش

گر همی خواهی که سر عاشقی پیدا شود

همچو ابری بانگ می زن، همچو دریا می خروش

زاهدی دیدم خراب افتاده، گفتم: زاهدا

سر مگردان از طریقت، سر خود را باز پوش

عاشقان چون قاسمی حیران حکمت مانده اند

تا کی آرد حکم وحدت باده ما را بجوش؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تضاد عشق و عقل اشاره دارد. شاعر می‌گوید که عاشقان در حال شنیدن ندای عشق هستند، در حالی که عقل آنها را به سکوت دعوت می‌کند. او به توصیف حال و هوای عاشقان و عاقلان می‌پردازد و بیان می‌کند که مستان و عاشقان را نمی‌توان به راحتی درک کرد. همچنین به زاهدانی که به حرص و طمع دچارند و بیشتر به ظواهر توجه می‌کنند، انتقاد می‌کند. در نهایت، شاعر بر اهمیت عشق و شور و شوق عاشقی تأکید می‌کند و از زاهدی که خود را از عشق دور کرده، انتقاد می‌کند. جملات به نوعی تأکید بر اهمیت عشق و عدم توانایی در بیان عمق آن دارد.