شمارهٔ ۴۰۵ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بادهام صافست و مطرب صاف و ساقی صاف صاف
با سه صاف این چنین کس در نیاید در مصاف
گفت مشاطه که: زلفش بافتم، حسنش فزود
زلف او از پر دلی در تاب شد، گفتا: مباف!
ما ازین غمها نمینالیم، ای جان و جهان
غم چو سیل لاابالی، جان ما چون کوه قاف
گر ترا فرصت بود اندر میان عاشقان
خویشتن را بازیابی در میان لام و کاف
یک سخن بشنو، اگر در راه دین داری دلی
چون یکی باشد همه، پس از چه باشد اختلاف؟
زاهدا، ما را چه ترسانی؟ چو خود ترسیدهای
آخر این شمشیر چوبین چند داری در غلاف؟
گر بگویم حال قاسم چیست در هجران دوست؟
غرق خون دل شود این کوه سنگین تا به ناف
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و احساسات عمیق، به موضوع عشق و حالات آن میپردازد. او به حضور باده، مطرب و ساقی اشاره میکند و میگوید که در چنین شرایطی کسی جرأت مقابل شدن را ندارد. شاعر همچنین به زیبایی زلف معشوق و تاثیر آن در دلش اشاره میکند و میافزاید که از غمها شکایت ندارد. او میگوید اگر فرصتی برای عشق و عاشقی داشته باشی، باید خودت را قوی نگهداری و به اتحاد و همدلی در مسیر دین توجه کنی. در نهایت، او به شدت دلتنگی خود در دوری از معشوق را بیان میکند و میگوید که این دلتنگی تا عمق وجودش را درگیر کرده است.