نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۶ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

نی چو بنالید، بگفتا: نیم

باده بجوش آمد و گفتا: میم

عشق و وفا گفت که: من ثابتم

فقر و فنا گفت که: من لاشیم

نوبت شادیست، گه عشرتست

باده بنوشیم بپهنای یم

گر ز کف ساقی جان می خوری

بر سر افلاک بر آری علم

من نشناسم ملک الموت چیست؟

جان بسوی حضرت جانان دهم

رو ننماید بتو از هیچ روی

تا نکنی در طلبش سر قدم

من نتوانم که گریزم ز عشق

بر سر قاسم قلم این زد رقم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر به بیان احساسات و تفکر شاعر درباره عشق، زندگی و مرگ می‌پردازد. شاعر از نی که به نوای خود می‌نالد، شروع می‌کند و به تجربیات خود از باده و عشق اشاره می‌کند. او به ثبات عشق و وفا و همچنین فقر و فنا می‌پردازد و از شادی و لذت زندگی سخن می‌گوید. شاعر تاکید می‌کند که اگر از ساقی باده بنوشی، می‌توانی به ارتفاعات بالا دست یابی. او همچنین از ناآگاهی نسبت به ملک الموت صحبت کرده و ابراز می‌دارد که جانش را به معشوق می‌دهد. در نهایت، او نمی‌تواند از عشق بگریزد و به نوشتن عشق خود ادامه می‌دهد.