نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۱ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

سوی می خانه میکشی دستم

عاشق و مفلس و تهی دستم

شهره کردی مرا بهر دو جهان

بزمانی که با تو بنشستم

من چه گویم؟ که در دیار غمت

عاشقم، صادقم، ز خود رستم

هرچه دارم فدای راه شماست

ماه در سی و ماهی در شستم

نفروشم بملک هر دو جهان

یوسفی راکه من خریدستم

پیش دیدار یار مهرافروز

جان ببازم که نیک سرمستم

قاسمی گشت فانی اندر راه

فانی مطلقم، اگر هستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق است. شاعر خود را عاشق و مفلس توصیف می‌کند و می‌گوید که همه چیزش را فدای عشق معشوق کرده است. او بیان می‌کند که هیچ‌چیز نمی‌تواند او را از عشق معشوقش جدا کند و حتی جانش را برای دیدارش فدا می‌کند. در نهایت، شاعر از فانی بودن خود سخن می‌گوید و عشق را بالاترین ارزش می‌داند.