شمارهٔ ۴۴۰ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)
نه تنها من خراب و مست یارم
همه مستند در دار و دیارم
از اول کار دل هم عاشقی بود
بآخر عاشقی شد کار و بارم
برو زاهد، مگو از حور و جنت
که من این قصها در سر ندارم
شرابی ده بنقد، ای ساقی جان
که من خود از می دوشین خمارم
کرامتها که کردی با دل ریش
من از بخت خود این باور ندارم
حضور حضرتت ارزانیم دار
که من غایب شدن طاقت ندارم
برآوردم چله آن چلچله بود
بعشقت چله ای دیگر برآرم
همه بد کرده ام، از بد چه گویم؟
که من از کرده خود شرمسارم
بیا، ساقی، بده جامی بقاسم
غریبم، عاشقم، زارم، نزارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حال خود و عشقش پرداخته و از احساساتش صحبت میکند. او خود را مست و خراب میداند و به جمعی که در کنار او هستند اشاره میکند. از ابتدای عاشقی در تلاش بوده و حالا در انتهای آن است. شاعر به زاهدان میگوید که درباره نعمتهای بهشت صحبت نکنند، چون او به این موضوعات فکر نمیکند و فقط به شراب و عشق مشغول است. او از خداوند میخواهد که در کنار او باشد و به یاد عشقش اشاره میکند که سختیها و عذابهای زیادی را تحمل کرده است. نهایتاً، او از ساقی میخواهد که جامی شراب به او بدهد، زیرا احساس تنهایی و نیاز به عشق دارد.