نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۳۸ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

گر بنالم من از این درد که در دل دارم

بس عجب نبود اگر رحم کند دلدارم

کهنه گنجیست درین کنج نهانی پنهان

ترک سر گویم و آن گنج نهان بردارم

قسمتی کان ز ازل رفت چه شاید کردن؟

من بر آن قسمتم، ار زاهد، اگر خمارم

گفتمش: رو بنما، گفت که: هی! حد تو نیست

خجل از گفته خویشم، پس سر می خارم

اشک گلگون مرا رحم کن، ای جان و جهان

که بسودای تو از دیده فرو می بارم

عاقبت کشته شمشیر غمت خواهم شد

من که از واقعه عشق تو بر خور دارم

هیچ کس غیر تو در جان و دل قاسم نیست

حالم اینست، اگر مستم، اگر هوشیارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از درد و رنجی که در دل دارد سخن می‌گوید و انتظار دارد که معشوقش به او رحم کند. او از گنجینه‌ای پنهان در دلش صحبت می‌کند و به زاهدان که به دنیای مادی بی‌اعتنا هستند، می‌گوید که حتی اگر مست باشد، به قضا و قدر خود ایمان دارد. شاعر از معشوقش می‌خواهد که او را راهنمایی کند، اما معشوق پاسخ می‌دهد که حد او به این کار نمی‌رسد. شاعر با احساس قربانی شدن در عشق و وابستگی به معشوق، اشک می‌ریزد و در نهایت اعتراف می‌کند که فقط عشق معشوق برایش اهمیت دارد، چه در حال هوشیاری باشد و چه مست.