نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۸۸ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

بیا، بیا، که فقیریم و خاکسار توییم

مدام مست می چشم پر خمار توییم

اگرچه باده پرستیم، مست آن جامیم

اگرچه اشتر مستیم در قطار توییم

اگر مسافر شوقیم با تو هم سفریم

وگر مجاور عشقیم در دیار توییم

هزار تیغ جفا از تو بر جگر خوردیم

چه جای عذر؟ که صد بار شرمسار توییم

هزار سجده اگر آوریم میدانیم

که بی شفاعت عرفان گناهکار توییم

جهان چرا همه با ما بدشمنی برخاست؟

گناه ما بجزین نی که دوستدار توییم

حبیب گفت بقاسم که: در سرای وجود

بهر غمی که فرستیم غمگسار توییم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و اشتیاق خود به معشوق می‌گوید. او خود را فقیر و خاکسار توصیف می‌کند و بیان می‌کند که دائم مست چشم‌های معشوق است. این عشق، او را به حالتی مستانه درآورده و حتی اگر در موقعیت‌های دشوار قرار گیرد، باز هم عاشق و مرید معشوق خواهد بود. شاعر به سختی‌هایی که به خاطر عشق متحمل شده، اشاره می‌کند و از بی‌پناهی و ناتوانی خود در برابر جفاهای معشوق می‌گوید؛ او از رنج و گناه خود آگاه است و می‌داند که بدون شفاعت معشوق، نجاتی ندارد. در نهایت، شاعر به این نکته می‌رسد که عشق به معشوق، سبب برانگیختن کینه‌های دیگران نسبت به او شده است.