شمارهٔ ۴۹۰ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
به صلاح آمد از اوصاف خدای ذوالمن
نفس اماره آواره بیچاره من
دیده کز نور یقین روشن و صافی گردد
غیر حق هیچ نبیند، نه به سِرّ، نی به علن
نفَسی مست خدا باش و برون آی از خود
تا میسر شود این جا دم توحید زدن
دل و جان را به خدای دل و جان باید داد
تا به کی همچو زنان بر دل و جان لرزیدن؟
حق یقین است و خیالات جهان جمله گمان
نتوان نور یقین را به گمان پوشیدن
هرچه در ساغر ما ریخت از آن نوشیدیم
اگر از باده صاف است وگر از دردی دَن
هر که در دایره عشق تو آمد به نیاز
واجبش گشت چو پرگار به سر گردیدن
بس محال است درین راه خطرناک، ای دل
عشق ورزیدن و از بیم بلا ترسیدن
سالها قاسم بیچاره ز هجران بگریست
نوبت وصل شد و تا به ابد خندیدن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این اشعار، شاعر به جستجوی حقیقت و شناخت خداوند میپردازد. او از نفس اماره و آزارهایی که به همراه دارد سخن میگوید و تأکید میکند که تنها با روشن شدن دل و جان در نور یقین میتوان به درک حقیقی رسید. شاعر یادآور میشود که عشق واقعی به خداوند نیازمند رهایی از ترس و تردید است و کسانی که در این مسیر قرار میگیرند، باید همه چیز را به او بسپارند. اشعار همچنین به وحدت معشوق و عاشق اشاره دارند و به این نکته میپردازند که در عشق، نباید از خطرات و چالشها هراسان بود و در نهایت، اتصال به معشوق منجر به شادی و خنده ابدی میشود.