شمارهٔ ۵۰ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
ای پرتو جمال ترا بنده آفتاب
وز پرتو جمال تو فرخنده آفتاب
چون دید از آن جمال که یک لمعه بیش نیست
از شوق نور روی تو زد خنده آفتاب
اندر سماع در همه جا پرتو تو دید
این بد سبب که جست پراکنده آفتاب
تو آب زندگانی و جانها گدای تست
از آفتاب روی تو شد زنده آفتاب
تو پادشاه حسنی و حسن تو «لم یزل »
باتیغ حکم تو سپر افکنده آفتاب
تا آفتاب روی ترا دید سجده کرد
در پرتو جمال تو شرمنده آفتاب
قاسم، نثار مقدم آن شاه دل فروز
جیب و دهان خود بزر آگنده آفتاب
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به ستایش زیبایی و جلال معشوق پرداخته است. شاعر به زیبایی معشوق به عنوان منبع نور و حیات اشاره میکند و میگوید که این زیبایی حتی باعث خنده آفتاب میشود. او به وجود معشوق در همه جا و به عنوان آب حیات اشاره میکند و میگوید که آفتاب به دلیل جمال معشوق به زمین سجده میکند. در نهایت، شاعر خود را خاضع در برابر زیبایی و جذبه آن معشوق میداند و بیان میکند که او به قدری تحت تاثیر معشوق قرار گرفته که زبانش بند آمده و نمیتواند زیبایی او را به درستی توصیف کند.