شمارهٔ ۵۲۷ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
گفت حق: «کل من علیها فان »
بفنا راضیم برغبت جان
مشکل «کان » ز «شان » شود روشن
مشکل «شان » ز جان الله خوان
مست شوقم ز عشق شورانگیز
چو برقصست ازو زمین و زمان
گفت طیفور: «اعظم الشانی »
که چنینست شأن سرمستان
جمله ذرات کون می گویند
داستان ترا بصد دستان
گر بود دل، عیان توان دیدن
نور حق را ز ظلمت حدثان
زاهد و روزه و نماز و بهشت
ما و معشوق و عشق جان در جان
ره بتوحید چون توانی برد؟
عین او را ندیده در اعیان
پرده بردار، تا شود فی الحال
در چنین عید قاسمی قربان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهوم عشق الهی و ارتباط انسان با حق و حقیقت میپردازد. شاعر از فنا و زوال همه چیز در برابر عشق الهی سخن میگوید و بیان میکند که مشکلات و دشواریها در سایه عشق و درک الهی روشن میشوند. او به حالت مستی و شوقی اشاره میکند که از عشق بیرون میآید و میگوید که همه ذرات جهان داستان عشق را نقل میکنند. در نهایت، شاعر به تحولی درونی اشاره میکند که با دیدن نور حق و کنار گذاشتن ظواهر دینی مانند زهد و روزه، به حقیقت توحید و عشق حقیقی منتهی میشود. او به دعوت به پردهبرداری از حقیقت در عید قربانی و نزدیکی به معشوق فرا میخواند.