شمارهٔ ۵۹۲ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیا ای ماه کنعانی، بیا ای شاه فرزانه
نمی دانم چه می گویم، که عقلم گشت دیوانه
عجب حیران و سرمستم، بگیر ای جان و دل، دستم
که از مستی و حیرانی، نمی دانم ره خانه
به کوی عاشقی پستم، جنون افتاده در دستم
ز سودای تو سرمستم، چه جای جام و پیمانه!
اگر در کعبه و دیری، رهین رؤیت غیری
همه ذکر تو افسون شد، همه فکر تو افسانه
بیا و دیده روشن کن، بیا و خانه گلشن کن
تو شمع مجلس جانی و جانها جمله پروانه
درآ در وادی حیرت، برای هیبت و قربت
رها کن شیوه غفلت، چو میدانی که می دانه
امید قاسم مسکین به جانانست پیوسته
که آن دلدار موری را سر مویی نرنجانه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از معشوق خود، که او را با عنوان "ماه کنعانی" و "شاه فرزانه" میخواند، دعوت میکند تا به سراغش بیاید. او از حیرت و مستی ناشی از عشق صحبت میکند و بیان میکند که در این حالت نمیتواند به خانه برگردد. عشق او به معشوق باعث شده تا از همه چیز غیر از او غافل شود و همه افکارش را در خود غرق کند. شاعر از معشوق میخواهد که او را از این حالت گیجی نجات دهد و روشنایی ببخشد. در پایان، او بر امید خود به معشوق تأکید میکند و میگوید که امیدوار است معشوق نه تنها دل او را فراهم کند بلکه دل خود را نیز نرنجاند.