شمارهٔ ۶۰۳ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به جان تو، که خمارم به غایت، ای چلبی
بریز باده حمرا به شیشه حلبی
چو مست جام «اناالحق » شوم، چنانکه مپرس
هم از تو در تو گریزم ز شرم بی ادبی
همیشه حسن سبب را بجان خریدارم
بدان سبب که تو، ای جان، مسبب سببی
اگر بعشق شوی آشنا عیان بینی
هزار شیوه شیرین، هزار بوالعجبی
مگو حبیب عجم را که: غافل از عربیست
زبان او عجم آمد، روان او عربی
هزار درد درون داشتم، چو رو بنمود
«فزال لی تعبی » و «و زاد لی طربی »
نسب حقیقت عشقست، اگر خبر داری
مگو بمجلس مستان فسانه نسبی
چو آفتاب برقصیم و مست و خوش حالیم
برو، تو ناصح، ازین جا، که عقده ذنبی
نیاز قاسم بیچاره از کرم بپذیر
«حبیبی، انت رجایی و انت منقلبی »
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر حاکی از عشق و مستی شاعر است. شاعر به معشوق خود (چلبی) میگوید که بادهای در شیشهای حلبی بریزد تا مست شود. او بیان میکند که در این حالت از شرم و ادب به معشوق نزدیکتر میشود. عشق و زیبایی را با دل خریدن توصیف میکند و میگوید که اگر معشوق به عشق آشنا شود، زیباییهای بسیاری را خواهد دید. شاعر همچنین اعتراف میکند که در دل دردهای زیادی دارد و از این نگرانیاش ابراز میکند. او میافزاید که عشق حقیقی به نسبت به معشوق است و نباید در مجالس مستان از نسب و هویت صحبت کرد. در انتها، شاعر از معشوق خود درخواست میکند که با مهربانی به او کمک کند، زیرا او به معشوقش امید بسته است.