شمارهٔ ۶۱۰ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دلم از غصه هجران تو دارد دردی
خسته ای، سوخته ای، عاشق غم پروردی
آن چنانم ز فراقت که میان خونم
غور این قصه نداند دل هر نامردی
عشق را خسته دلی باید و جان محزون
عشق وارد نشود بر دل هر بی دردی
عاشقم، عاشق و پیدا نتوانم گفتن
که بر آن خاطر نازک بنشیند گردی
قسمی دارم، ای دوست، بجان، باور کن
که: ببستان جهان چون تو ندیدم وردی
کیست زاهد که درین مجلس ازو باید گفت؟
هرکه گرمست نگوید سخن از دلسردی
بشنو از قاسم، اگر با تو سخن می گوید
سخن پاکدلی، عاشق فردی،مردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد جدایی و غم عشق سخن میگوید. او احساس میکند که جدا شدن از محبوبش دلش را آزرده و زندگیاش را تلخ کرده است. عشق را تنها برای عاشقان واقعی میداند و میگوید که آن را نمیتوان به دلهای بیدرمان و بیاحساس راه داد. شاعر همچنین به سختی های بیان عشق اشاره میکند و تأکید میکند که تنها کسانی که در عشق التجا دارند میتوانند درک کنند. او در نهایت، به محافل و گفتگوهایی که در آنها از عشق و دلسردی صحبت میشود، انتقاد میکند و از پاکدلی و صداقت در سخن میگوید.