نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۱۶ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ای آفتاب روی ترا ماه مشتری

جانش مباد، هرکه کند از تو دل بری

ای جام اگر ز باده نداری تو چاشنی

من بر کفت نگیرم، اگر کاسه زری

این راه عشق شیوه انسست و هیبتست

مأمور عشق گردی، اگر خود غضنفری

ای پادشاه عالم جان، دل نگاه دار

دل کشور تو گشت و تو سلطان کشوری

راهیست بی نهایت و شیران در آن کمین

از سر سخن مگو، مگر این ره بسر بری

اندر پناه عشق تو ایمن شدست دل

ای عشق، چاره ساز، که سد سکندری

عاجز شد از ثنای تو قاسم بصد زبان

کز هرچه برتر آمد ازان نیز برتری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ستایش محبوب خود می‌پردازد و از زیبایی‌ها و ویژگی‌های او سخن می‌گوید. او به آفتاب و زیبایی آن اشاره می‌کند و می‌گوید هر کسی که دلش را از او برگرداند، جانش در خطر است. در ادامه بیان می‌کند که حتی اگر شراب نداشته باشد، برایش مهم نیست، بلکه عشق او که به شدت مشتاق آن است، بر همه چیز برتری دارد. شاعر عشق را به عنوان راهی بی‌پایان و پر از خطر وصف می‌کند و از محبوب می‌خواهد که دلش را حفظ کند، زیرا این عشق او را در برابر خطرات ایمن می‌سازد. در نهایت، او به عظمت و برتری عشق اشاره می‌کند که حتی قاسم هم نمی‌تواند به آن عطا کند.