شمارهٔ ۶۲۹ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اگر ز مصر جهانی و گر ز تبریزی
ز پیر راه بدان قصه شکرریزی
تو پیر خانقهی، لیک غافلی از راه
ز من مپرس: چه ارزم؟ همان که میورزی
مجردان طریقت روان فدا کردند
تو نام مرگ شنیدی چو بید میلرزی
بعاقبت بدر مرگ بایدت رفتن
اگر تو خسرو چینی و شاه پرویزی
ببنده گفت فقیهی: هزار سال بمان
جواب دادم و گفتم: هزار سال بزی
تو پیشوای جهانی و این نمیدانی
بزعم خویش تو شیخی و لیک دهلیزی
بیا، بصحبت قاسم حدیث دوست شنو
تو قدر گنج چه دانی؟ که حبه ای ارزی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوعاتی چون معنویت، مرگ و خودشناسی میپردازد. شاعر به فردی که خود را پیشوای جهان میداند، یادآور میشود که با وجود سالها عمر و تجربه، هنوز از حقیقت و راه درست غافل است. او اشاره میکند که اگرچه نام مرگ را شنیده، اما از آن میترسد و نمیداند که در نهایت باید به سوی مرگ برود. همچنین بر این نکته تأکید میکند که ارزشهای واقعی را نمیشناسد و درک درستی از نعمتها و گنجهای معنوی ندارد. در نهایت، شاعر دعوت میکند که به اهمیت دوستی و راه حقیقی توجه کند.