شمارهٔ ۶۳۲ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
من عشقم و عشق من چه پرسی؟
جانم همگی، ز تن چه پرسی؟
از سر تا پای محو یارم
اینست سخن، سخن چه پرسی؟
از پرتو آفتاب حسنش
کارم همه شد حسن، چه پرسی؟
پروای مدیح دوست هم نیست
از دشمن طعنه زن چه پرسی؟
از غمزه یار فتنه برخاست
زان غمزه پر فتن چه پرسی؟
ذرات وجود مست عشقند
از باده ذوالمنن چه پرسی؟
قاسم، که فنا شدست، از وی
افسانه ما و من چه پرسی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شگفتیهای آن است. شاعر از عشق خود میگوید و مینویسد که تمام وجودش تحت تأثیر محبوبش است. او بیان میکند که هیچچیز دیگری جز عشق برایش اهمیت ندارد و در دنیای عشق غرق است. حتی به انتقادها و طعنهها هم اهمیتی نمیدهد، زیرا تمام وجودش در سرمای عشق است و میخواهد از این حالت سرمستی و شوق زندگی کند. در نهایت، شاعر به فنا و از بین رفتن خود در عشق اشاره میکند و این نابودی را امری زیبا و شاعرانه میداند.