شمارهٔ ۶۴۳ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
سخنی میرود، ای دوست، مسلم سخنی
که ز دستم ندهی، زانکه نیابی چو منی
قصه روی تو داریم، به هر جای که هست
سخن از روی تو گوییم به وجه حسنی
گر مرا در چمن وصل تو باری باشد
خرم آراسته باغی و مبارک وطنی!
دردمندان جهان خسته و نالان گشتند
چون که از درد تو گفتیم به هر انجمنی
جمله دریای جهان گشتم و دیدم صد بار
همچو در ثمین نیست به بحر عدنی
زاهد و واعظ این شهر بحقبق ماندند
پیش بلبل چه بود قصه زاغ و زغنی؟
عاقبت از رخ او زنده جاویدان شد
هر که را تازه گلی هست به طرف چمنی
دل ما خسته و حیران شده کان یار کجاست؟
تا بدریم بر یوسف خود پیرهنی
قاسم از هجر تو سر گشته جاویدان شد
میزند بر سر و بر سینه که: ای وا بمنی!
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
سخنانی در مورد عشق و زیبایی به دوست مسلم گفته میشود. شاعر به علاقهاش به روی محبوب اشاره میکند و میگوید که هیچکس نمیتواند مانند او از عشق سخن بگوید. او از درد و رنجی که از جدایی محبوب میکشد، سخن میگوید و بیان میکند که با هر بار یادآوری او، دلش بیشتر در عذاب است. زاهدان و واعظان این شهر نمیتوانند به عمق عشق او پی ببرند و همه چیز در برابر زیبایی محبوب کماهمیت است. در نهایت، دل شاعر از دوری محبوب خسته و حیران شده و آرزو دارد که به وصال او برسد و از این درد رهایی یابد.