شمارهٔ ۶۴۴ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
سؤال میکنم، ار هست رخصت سخنی
که: چون تو تازه گلی کی رسد به همچو منی؟
مبالغه است و دریغست و حیف می آید
که همچو جان تو جانی اسیر حبس تنی
هزار جان مقدس فدای راه تو باد!
که پیش بنده بیایی چو روح در بدنی
قسم بذات شریف تو میخورم که: نبود
چو دوست سرو خرامان بجانب چمنی
هزار فتنه و آشوب دیده ام پیدا
بزیر زلف تو پنهان میان هر شکنی
سر از بزرگی و دولت ز آسمان بگذشت
چو یافتم بسر کوی یار خود وطنی
بکوی زهد رسیدم، نبود آنجا عشق
ولیک زاهد خود بین بسان اهرمنی
هزار شهر بگردیدم و ندانستم
مثال رنگ رخ او سهیل در یمنی
مرا که سیل تو بربود تا ابد برساند
به فیض فضل تو، فارغ ز گور و از کفنی
بوصل دوست رسیدم، چها که من دیدم!
درین مقام نماند حدیث ما و منی
بیا و قاسم بیچاره، جان و دل در باز
به پیش چهره زیبا و طلعت حسنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از saud به توصیف عشق و زیبایی خاصی میپردازد. شاعر از معشوق خود میپرسد که آیا اجازه دارد در مورد او سخن بگوید، چرا که او مانند گل زیباست و شاعر خود را در برابر او ناتوان میبیند. او ابراز میکند که جانش حاضر است فدای عشق معشوق شود، در حالی که او خود را اسیر جسم میداند. شاعر به هزار فتنه و آشوب اشاره میکند که در زیر زلف معشوق پنهان است و او احساس میکند که در هم نشینی با یار خود به حقیقتی بزرگ دست یافته است. در نهایت، او از معشوق دعوت میکند تا نزدیک شود و به او روح و جان ببخشد. به طور کلی، شعر به زیبایی و عشق عمیق شاعر اشاره دارد و نشاندهنده longing و اشتیاق او به معشوق است.