شمارهٔ ۶۵۸ قاسم انوار
قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
خوشدل شدم که دادم دل را بدلستانی
ماییم در هوایش دردی و داستانی
از زلف او چه گویم؟ سودای خانه سوزی
وز چشم او چه گویم؟ از باده سرگرانی
سیمرغ قاف قربیم، از آشیان پریده
بر خاک آستانی داریم آشیانی
من از جهان عشقم وز دودمان عشقم
آراسته جهانی، فرخنده دودمانی!
دانی که ملک جاوید اندر جهان چه باشد؟
چشمی که باز باشد پیوسته در عیانی
گر سر عشق خواهی از خویشتن فنا شو
باشد ز سر هستی یابی دمی امانی
ای عاشق سبک رو، در ظل عاشقی شو
نشنیده باشی از کس زین راست تر بیانی
گر گویدم که: دل ده، دلرا فداش سازم
چون گویدم که: جان ده، جانرا دهم روانی
بگشای چشم عبرت، تا بینی از حقیقت
بر شاهراه وحدت پیوسته کاروانی
گویند: عاشقی را در خفیه دار، اما
پوشیده چون توانم سری ز غیب دانی؟
از قاسمی چه پرسی؟ کان دردمند مسکین
هرجا که هست دارد رویی بر آستانی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با بیانی عاشقانه به احساسات عمیق و دشواریهای عشق میپردازد. شاعر از زیباییهای معشوق، درد و داستانهای عشق میگوید. او به ارتباط عمیق خود با معشوق اشاره میکند و از دلبستگیاش به او سخن میگوید. در ادامه، شاعر به مفهوم وجود و فنا در عشق میپردازد و تأکید میکند که برای رسیدن به عشق واقعی، باید از خود گذشت. او به عاشقان توصیه میکند که به زیر سایه عشق بروند و از درون خود حقیقت را جستجو کنند. در نهایت، تاکید میشود که عشق حقیقی در خفا نمیتواند پنهان بماند و همیشه در دل عاشق وجود دارد.