نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۶۱ قاسم انوار

قاسم انوار / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

فداک عقلی و روحی، که راحت جانی

مرا بدرد سپاری و عین درمانی

ز پا فتاده ام، از دست رفته، دستم گیر

نگویمت: بچه غایت، چنانکه می دانی

شکیب نیست مرا از تو یک زمان، ای دوست

که شمع مجلس انسی و نور اعیانی

مقررست و معین که: هیچ نتوان یافت

طریق راه خدا را بفکر شیطانی

علی الدوام بگوش دلم رسد ز درون

صفیر بانگ «اناالحق » خروش «سبحانی »!

میان جبه و دستار غیر عاشق نیست

حدیث «لیس » که «فی جبتی » همی خوانی

ز ذره باز نگویی که نور خورشیدی

حدیث چشمه نگویی که بحر عمانی

میان مرده دلان روز چند می بودم

ز دوست زنده شدم، «الحبیب احیانی »

یقین که قاسمی اندر رحیل همراهست

در آن زمان که بکوبند کوس سلطانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عاطفی و روحی شاعر پرداخته و از عشق و نیاز به معشوق صحبت می‌کند. شاعر از درد و رنجی که در پی دوری از دوست کشیده می‌گوید و به شکیبایی و انتظارش اشاره می‌کند. او می‌خواهد که مدد و یاری از طرف معشوق به او برسد و به بیان اهمیت عشق و نورانی بودن او می‌پردازد. شاعر به نبود عشق در دل مردگان اشاره می‌کند و می‌گوید که تنها با عشق است که زندگی واقعی و پویایی را تجربه کرده است. همچنین به تأثیر عشق در روح و جان انسان اشاره می‌کند و خاطرنشان می‌سازد که هیچ چیزی نمی‌تواند مسیر حق را جز عشق واقعی بیابد. در نهایت، او انتظار لطف الهی و همراهی عشق را دارد.