شمارهٔ ۴ قاسم انوار
قاسم انوار / ملمعات گیلکی / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
قبله جان من تویی، گیل فرشته رنگ و بو
ماه سپهر مکرمت، سرو ریاض آرزو
گیل نهای، فرشتهای، وز دل و جان سرشتهای
گیل که بو؟ که بو چنین حوروَش و فرشتهخو؟
می دل و دین تی فدا، خوا ببری که وس خوشی
قبله تویی، کجا روم شهر به شهر و کو به کو؟
تی سر زلف مشکبو، آنچه به من کری ز جان
شرح دهم، اگر بود، با تو مجال، مو به مو
آینه را اگر رسد عکس جمال تو دمی
کی رسد آنکه باشدش با تو مجال روبهرو؟
دوش به غمزه گفتهای: او ز نما ترا به غم
نوبت دیگر از کرم قصه دوش باز گو
گفتمش: ای مراد جان، وعده وصل کردهای
گفت که: آن حکایتا وا مطلب، که آن بشو
گفتمش: ای عزیز من، خوار شدم ز عشق تو
گفت که: نانه خوار بین، کاوره فن لا و لو
گفتم: عاشق تویم، چیست بگو دوای من؟
گفت: مگوی این سخن، بیتو مرا به سر بشو
قاسمی از فراق و غم گم شد و بیخبر ز خود
گم شده فراق را از کرم تو و از جو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و شور و شوقی عمیق نسبت به محبوبی به نام "گیل" است. شاعر از زیباییها و ویژگیهای نیکوی او صحبت میکند و او را فرشتهایی توصیف میکند که جان و دلش را تحت تأثیر قرار داده است. به عشق و وابستگی عمیق خود به این محبوب اشاره میکند و از لذتی که در دیدار او پیدا میکند، میگوید. شاعر به طور ضمنی از غم و فراق نیز سخن میگوید و نشان میدهد که این احساسات عذابآور در کنار عشقش وجود دارد. در نهایت، او به یادآوری وعدههای عاشقانه و حسرت ناشی از دوری میپردازد.