نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵ قاسم انوار

قاسم انوار / ملمعات گیلکی / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا که چشم تو از ناوک بلا بوزه

غریب و خسته و مهجور بی‌خطا بوزه

شنیده‌ام که: دوا درد را کند چاره

چه چاره، چون که من خسته را دوا بوزه؟

رقیب را چو سوال از وصال او کردم

بلا بوزه، من دل‌خسته را بلا بوزه؟

مگر که چشم تو سودای کافری دارد

که تُرک غمزه‌زن اولاد مصطفی بوزه

بگو که: بوز نما، تا به چند وعده دهی؟

امید نو زنم و نو وزین مرا بوزه

هزار جان به فدای تو قاسمی بر باد

بداد و درد تو او را به صد جفا بوزه

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و درد عاشقانه می‌پردازد. شاعر از جذابیت چشم معشوق و تأثیر آن بر خود سخن می‌گوید و حس غریبی و خستگی ناشی از عشق را احساس می‌کند. او با اشاره به اینکه دارویی برای درد وجود ندارد، عمیقاً به نیاز خود برای وصال معشوق اشاره می‌کند. شاعر سوالاتی را درباره عشق و دل‌تنگی‌اش مطرح می‌کند و در نهایت می‌گوید که حتی هزار جانش هم فدای معشوق می‌شود، ولی همچنان درد و مصیبت عشق او را آزار می‌دهد. در کل، شعر احساسی عمیق و تلخ از عشق و جدایی را منتقل می‌کند.