شمارهٔ ۱۴۰ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نه دل جدا ز تو بیدادگر توانم کرد
نه من اراده کار دگر توانم کرد
بساخته است نه کار مرا چنان دوری
که رو به سوی دیار دگر توانم کرد
ز خاک پای تو اکسیر در نظر دارم
عجب نباشد اگر خاک زر توانم کرد
ز بیوفایی دهر آنقدر امان خواهم
که پیش تیغ تو جان را سپر توانم کرد
شمار پنبه داغت فتاده از دستم
از این حساب کجا سر به در توانم کرد
ز ضعف نیست مرا روح در بدن قصاب
چه احتمال که از خود سفر توانم کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق وابستگی و عشق شاعر به معشوق است. شاعر نمیتواند از دل خود جدا شود و هیچ ارادهای برای تغییر وضعیت ندارد. او به نوعی گرفتار شده و احساس میکند که نمیتواند به دنیای جدیدی پا بگذارد. او حتی به خاک پای معشوقش به عنوان ابزاری برای تبدیل به طلا فکر میکند و از بیوفایی دنیا گلهمند است. در پایان، شاعر بیان میکند که در حالت ضعف و ناتوانی است و نمیتواند از خود مراقبت کند. به طور کلی، این اشعار نشاندهنده عشق عمیق و ناتوانی در فرار از آن عشق است.