شمارهٔ ۱۴۹ قصاب کاشانی
قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
سوختم از هجر تا جانان به فریادم رسد
ساختم با درد تا درمان به فریادم رسد
ماهیای از جور طوفان بر کنار افتادهام
میطپم در خاک تا عمان به فریادم رسد
با دل صد چاک در دنبال محمل چون جرس
سر به زانو ماندهام کافغان به فریادم رسد
بلبل نالان راه گلستان گم کردهام
کی بود کی غنچه خندان به فریادم رسد
حاصل کشت مرادم در جهان پژمرده ماند
شاید ابر دیدهٔ گریان به فریادم رسد
میروم چون خاک از جا کنده پیشاپیش باد
تا کجا آن آتشین جولان به فریادم رسد
بهر مروارید رحمت زیر آبی چون صدف
میروم تا قطره نیسان به فریادم رسد
گردنم را در کمند آورده دهر کینهخواه
شهسوار عرصه میدان به فریادم رسد
چشم آن دارم که چون در حشر بردارم فغان
بیتأمل صاحب دیوان به فریادم رسد
همچو بسمل در برش قصاب سر را بر زمین
میزنم تا آنکه دارم جان به فریادم رسد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و رنج دل شکستگی و جدایی از محبوب سخن میگوید. او با اشاره به احساس سوختن از هجر، در جستجوی فریاد و نجات است. با وجود تمامی دردها و مشکلات، او به امید پیدا کردن درمان و آرامش، تلاش میکند و همچنان هدفش رسیدن به محبوب است. او به تصویرهایی از وضعیت خود اشاره میکند، از جمله بودن در طوفان و گم کردن راه. در نهایت، شاعر به شدت نیازش به کمک و فریاد زدن اشاره میکند و خواستار رسیدن شخصی قهرمان یا نجاتدهنده به کمک خود است.