نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۱ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

نه همین زآتش عشقت دل و جان می‌سوزد

عشق روی تو به آنی دو جهان می‌سوزد

چون زند شعله تر و خشک نمی‌داند چیست

آتش عشق کز آن پیر و جوان می‌سوزد

چون چراغی که به فانوس بسوزد شب و روز

دلم از عشق تو پیدا و نهان می‌سوزد

مژه از حسن تو چون شعله که در خس گیرد

دیده چون گشت به رویت نگران می‌سوزد

خال چون بر رخ سوزان تو دیدم گفتم

این سپند از پی چشم حَسدان می‌سوزد

شرح دل‌گرمی قصاب رقم نتوان کرد

قلم و کاغذ و گفتار و زبان می‌سوزد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به شدت و عمق احساسات عشق خود می‌پردازد و می‌گوید که عشق به معشوقش چنان آتشی در دل و جان او به وجود آورده که همه چیز را می‌سوزاند. او بیان می‌کند که این آتش فرقی نمی‌کند و به هر کس، چه پیر و چه جوان، آسیب می‌زند. دل او همچون چراغی در شب و روز از عشق معشوقش می‌سوزد و چشمش از زیبایی او نمی‌تواند به راحتی جدا شود. همچنین، اشاره می‌کند که زیبایی معشوقش همچون خالی بر چهره‌اش، نگاه‌های حسودان را افروخته می‌کند. شاعر در پایان ابراز می‌کند که حتی نمی‌تواند احساسات خود را به درستی توصیف کند، زیرا کلمات و قلم نیز از عشق می‌سوزند.