نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۸ قصاب کاشانی

قصاب کاشانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدم

سنگی به شیشه فلک واژگون زدم

رنگین نشد ز گریه مردانه چهره‌ام

پیمانه را ز میکده دل به خون زدم

بنیاد هستی‌ام ز نگاهی به باد رفت

تا چون حباب خیمه به دریای خون زدم

برخواستم ز آتش شوق تو چون سپند

گرم آن‌چنان که نعره ندانم که چون زدم

قصاب برنخاست صدا از یک آشنا

چندان که حلقه بر در دنیا دون زدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر حالتی از جنون و شوریدگی شاعر است. او می‌گوید که عقلش به او خیری نمی‌دهد و به جنون رو آورده‌است. در این حال، او تلاش می‌کند تا احساسات و دردهای خود را با نمادهایی مانند سنگ و شیشه بیان کند. چهره‌اش از گریه رنگین نمی‌شود و دردی عمیق در دل دارد. او به تأثیر نگاه معشوقش اشاره می‌کند که بنیاد هستی‌اش را متزلزل کرده و او را به حالت سوزان و پرشوری رسانده است. شاعر در انتها به حس تنهایی و نا امیدی خود اشاره می‌کند که صدایش هیچ‌کس را تحت تأثیر قرار نمی‌دهد، حتی نزدیکانش. در مجموع، شعر تضاد بین عشق و درد، امید و ناامیدی را به تصویر می‌کشد.